تبليغاتX
افسوس که افسانه بود
زندگی افسانه ی افسانه هاست هر که دل ببندد دیوانه ی دیوانه هاست

از بيم و اميد عشق رنجورم
آرامش جاودانه مي خواهم
بر حسرت دل دگر نيفزايم
آسايش بيكرانه مي خواهم
پا بر سر دل نهاده مي گويم
 بگذاشتن از آن ستيزه جو خوشتر
يك بوسه ز جام زهر بگرفتن
از بوسه آتشين خوشتر
پنداشت اگر شبي به سرمستي
در بستر عشق او سحر كردم
شبهاي دگر كه رفته از عمرم
در دامن ديگران به سر كردم
ديگر نكنم ز روي ناداني
قرباني عشق او غرورم را
شايد كه چو بگذرم از او يابم
آن گمشده شادي و سرورم را
 آنكس كه مرا نشاط و مستي داد
آنكس كه مرا اميد و شادي بود
هر جا كه نشست بي تامل گفت
او يك +زن ساده لوح عادي بود
مي سوزم از اين دو رويي و نيرنگ
يكرنگي كودكانه مي خواهم
اي مرگ از آن لبان خاموشت
يك بوسه جاودانه مي خواهم
رو پيش زني ببر غرورت را
كو
عشق ترا به هيچ نشمارد
آن پيكر داغ و دردمندت را
با مهر به روي سينه نفشارد
عشقي كه ترا نثار ره كردم
در سينه ديگري نخواهي يافت
زان بوسه كه بر لبانت افشاندم
سوزنده تر آذري نخواهي يافت
در جستجوي تو و نگاه تو
ديگر ندود نگاه بي تابم
انديشه آن دو چشم رويايي
هرگز نبرد ز ديدگان خوابم
ديگر به هواي لحظه اي ديدار
دنبال تو در بدر نميگردم
دنبال تو اي اميد بي حاصل
ديوانه و بي خبر نمي گردم
در ظلمت آن اطاقك خاموش
بيچاره و منتظر نمي مانم
هر لحظه نظر به در نمي دوزم
وان آه نهان به لب نميرانم
اي زن كه دلي پر از
صفا داري
از مرد وفا مجو مجو هرگز
او معني عشق را نمي داند
راز دل خود به او مگو هرگز

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 23:22  توسط مهدی  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 23:9  توسط مهدی  | 

این وبلاگ ناچیز که دیوان من است

                                                                    حاصل خیالات پریشان من است

از شما خواهش دارم که خرابش نکنید

                                       چون عشق به آن تمام ایمان من است

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 22:50  توسط مهدی  | 

+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1385ساعت 11:43  توسط مهدی  | 

اي خدا! اي رازدار بندگان شرمگينت

اي توانائي كه بر جان و جهان فرمانروايي

اي خدا! اي همنواي ناله ي پروردگانت

زين جهان، تنها تو با سوز دل من آشنايي

***

اشك، ميغلتد بمژگانم ز شرم روسياهي

اي پناه بي پناهان! مو سپيد روسياه

بر در بخشايشت اشك پشيماني فشانم

تا بشويم شايد از اشك پشيماني گناهم

***

واي بر من، با جهاني شرمساري كي توانم

تا بدرگاهت بر آرم نيمه شب دست نيازي؟

با چنين شرمندگيها، كي زدست من بر آيد

تا بجويم چاره ي درد دلي از چاره سازي؟

***

اي بسا شب، خواب نوشين، گرم ميغلتد بچشمم

خواب ميبينم چو مرغي ميپرم در آسمانها

پيكر آلوده ام را خواب شيرين ميربايد

روح من در جستجوي ميپرد تا بيكرانها

***

بر تن آلوده منگر، روح پاكم را نظر كن

دوست دارم تا كنم در پيشگاهت بندگيها

من بتو رو كرده ام، بر آستانت سر نهادم

دوست دارم بندگي را با همه شرمندگيها

***

مهربانا! با دلي بشكسته، رو سوي تو كردم

رو كجا آرم اگر از درگهت گوئي جوابم؟

بيكسم، در سايه ي مهر تو ميجويم پناهي

از كجا يابم خدائي گر بكويت ره نيابم؟

***

اي خدا! اي راز دار بندگان شرمگينت

اي توانائي كه بر جان و جهان فرمانروايي

اي خدا! اي همنواي ناله ي پروردگانت

زين جهان، تنها تو با سوز دل من آشنايي

                                                       

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 18:3  توسط مهدی  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 21:9  توسط مهدی  | 

آرزو داشتم ، آرزو داشتم يار من تو باشي
چـــراغ شــــــــام تــــــار مـن تـــو بــاشي
حالا دونستــم ، حالا دونستم كه دنيا پرستي
خوردي شـــراب دورنــــــگي و مـستــــي
واي واي ، واي از ايـــن دنيــــا
حيـف ، حيف ، حيف از ايــن دنيـا

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 20:53  توسط مهدی  | 

امشب شب ما غرق گل و شادی و شوره

از جشن ستاره آسمون یه پارچه نوره

امشب خونمون پر از طنین دلنوازه

تو خونه پر از نوای دلنشین سازه

عزیزم هدیه ی من برات یه دنیا عشقه

زندگیم با بودنت درست مثله بهشته

تو خونه سبد سبد گلهای سرخ ومیخک

عزیزم دوستت دارم تولدت مبارک

جشن تو جشن تولد تموم خوبی هاست

جشن تو شروع زیبای تموم شا دیهاست

جشن تو شروع یک روز مقدسه برام

وقت شکر گذاریه به سوی درگاهه خداست

امشب تو ببین چه شور وحالی وصفایی

توستی که گل سرسبده محفل مایی

امشب رو لبا گلهای خنده واسه توست

آرزوی ما بخت بلند در طالع توست


+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 20:40  توسط مهدی  | 

هنوزم در پی اونم که میــــشه عاشقش باشم
مثل دریای من باشه ، منم چون قایقش باشم
هنوزم در پی اونم که میــــشه عاشقش باشم
مثل دریای من باشه ،منم چون قایقش باشم
منم چون قایقش باشم

هنوزم در پی اونم که عمری مرهــمم باشه
شریک خنده و شادی ، رفیــــق ماتمم باشه

خدایا عشق من پاکه، اگرچه عشقی از خاکه
منم اون عاشق خاکی که از عشقه تو دل چاکه

میگن جوینده یابنده ست، ولی پاهای من خسته ست
من حتی با همین پاها میرم تا حدی که جا هست

میگن جوینده یابنده ست، ولی پاهای من خسته ست
من حتی با همین پاها میرم تا حدی که جا هست


هنوزم در پی اونم که اشکامو روی گونم با اون دستهای پر مهرش کنه پاک و بگه جونم
بگه جـــونم نکن گریه منم اینجام، بزاردستاتو تو دستام
تو احساس منو می خوای منم ای وای تو رو می خوام

هنوزم در پی اونم که اشکامو روی گونم با اون دستهای پر مهرش کنه پاک و بگه جونم
بگه جـــونم نکن گریه منم اینجام، بزاردستاتو تو دستام
تو احساس منو می خوای منم ای وای تو رو می خوام
تو احساس منو می خوای منم ای وای تو رو می خوام
تو احساس منو می خوای منم ای وای تو رو می خو
ام

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 18:55  توسط مهدی  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 16:53  توسط مهدی  | 

وقتشه از پيشت برم ، با كوله بار بي كسيم
تو باشيُ اين مردم پست ، ما كه به هم نمي رسيم

شبي كه عاشقت شدم ، شب جدا ييمون مي شه
تو مي ريُ نمي دوني ، تو فكرت هستم هميشه

فاصله هاي بين ما ، قد زمينه تا هوا
من يه پلنگ زخميم ، تو مثله ماهي اون بالا

تو آسمون عشقمون ، حتي يه تك ستاره نيست
سهم من از عشق تو جز، يه قلب پاره پاره نيست

حريص التهابم و، تو بوي خون ُ مي شناسي
من تو حصار خاكم ُ ، تو آسمون ُ مي شناسي

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 22:53  توسط مهدی  | 

اي كه تو خواب وبيداري منو آروم نمي ذاري
اي كه چشمات روبرومه مثه عكس يادگاري

اي تموم لحظه هام تو همه ي حال و هوام تو
اي سفيدي زمستون اي طراوت بهاري
..............................
.........................................
توي آسمون يا دريا رو زمين يا توي ابرا
تو يه بادي يا كه بارون هر جا هر گوشه كناري

نكنه شباي تاريك منو يادت نياري
اي كه تو خواب وبيداري منو آروم نمي زاري
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 18:6  توسط مهدی  | 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 15:26  توسط مهدی  | 

مثه مرغاي مهاجر يه روزي از راه دور
اومدي كه روي شونه هاي من خونه كني
خاطرات چله ي سرد زمستون منو
پر لحظه هاي سرسبز بهارونه كني


تن خشكم به هواي تو پر از جوونه شد
يه چيزي شبيه خون تو رگ ساقه هام دويد
زندگي مثل رطوبت روي ريشه هام نشست
قدم از زمين تا ابراي تو آسمون رسيد
............................
...................................
اي پرنده ي مهاجر اي مسافر غريب
ياد اون روزايي كه با تو جوون بودم به خير
اون روزا كه هم نشين تو و هم چراغ تو
رو زمين يه سايه بون مهربون بودم به خير
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 15:16  توسط مهدی  | 

ازاون روزهاي باتوچندسالي هست گذشته
دلم هنوزبه يادت به انتظارنشسته

نيستي ومن هميشه توهرنفس به يادت
فريادمن بلنده قد قديم مي خوامت

ازتوخبرندارم چه كردي وكجايي
چشم تومال من بود روزي وروزگاري

اماهنوزنرفته عشق توازدل ما
هنوزبرام اميدي درست مثل اون روزا

خبرنداري انگارازاين روزوروزگار
اگه صدام مي شنوي فاصله هاروبردار
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 15:9  توسط مهدی  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 17:36  توسط مهدی  | 

 

دوست داشتم زندگی را بدون گفتن کلمه ای بگذرانم یا تنها کلماتی را بر زبان

آورم که هنگام عشق و روشنایی به آن احتیاج دارم . کلماتی بسیار اندک ، در

حقیقت بی نهایت کمتر از برگ ها بر شاخسار درخت زیر فون

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 17:29  توسط مهدی  | 

دلم گرفت از اين زمونه ...

دوباره داره مياد... ياد روزاي گذشته ؛

نمي دونم چرا ؟ ولي فراموش کردنش برام سخته ... يه جورايي برام با بقيه فرق داشت ! از خودم خسته شدم از همه چيز يه مدتيه که شکر خدا کارم زياد شده بد جوری تو کار غرق شدم ولی ...

 بازگشت دوباره به روزهاي انتظار...

سخت ترين صفحه اين کتاب اينه که بدوني هيچ وقت بهش نمي رسي !!! اينه که شايد سوزناکه !

 آره ... من هیچ وقت بهش نمی رسم ...این رو مطمئن هستم ولی؛ اسیر شدم ... بدجوری اسیر این عشق واهی شدم ! هر کسي يه جوريه ديگه ...!

باید به جاي رفيق غم بزارم فریادای یه دیوونه یا شکوه های یه احمق ! بيشتر بهش مياد!

                نفس مي خوام نفس مي خوام

                                      تو رو يه هم نفس مي خوام

                تو شب انتظار تو براي دل قفس مي خوام ...


+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 17:27  توسط مهدی  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 20:41  توسط مهدی  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 20:37  توسط مهدی  | 

 

حدیث آمدن

در دلم آرزوی آمدنت می میرد

و میان من و تو فاصله جا میگیرد

من در این دشت جنون تنهایم

من از این فاصله ها بیزارم

و دراین گستره فاصل ها می میرم

من میان شب و روز

در تن خشک زمین

من میان صحرا

و میان جنگل

همه جا یکه و تنها

خسته از جور زمان

با تنی خورده به جان زخمی چند

میزنم بانگ که وای

هستی ام رفته بباد

ضجه ام را که شنید ؟

جای دل ، تنگ تر از مشت منست

قصه آمدنت باد هواست

با تو بودن دگرم چون رویاست

نفسم می گیرد

می گشایم نفسی پنجره را

تا تمامیت تن خود را به هوا بسپارم

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 20:30  توسط مهدی  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 20:20  توسط مهدی  | 

يادگار روزها و شب هاي وصل؟

اتصالي با جهان بي كران؟

اتفاق كوچه هاي تنگ شهر؟

التماس روزهاي زرد رنگ؟

يا غرور بي بديل سبز و گرم؟

***

خاطرات نورهاي بي فروغ؟

يا كلامي زشت و بي رنگ و درنگ؟

من لباسم بر تن افكار پوچ؟

من توانم بر عصاي روزگار؟

من كه خاكم نيست از بدو وجود؟؟؟

***

من نه آنم كه مرا آن شمريد

يا كه او را از تبارم شمريد

ما كجا و قطره عمق وجود

ما كجا و اسم او شرط ورود

***

من هزاران چهره از خود ديده ام

وز وجودم بر تنم باليده ام

در ره آدم شدن در مانده ام

وز رهش سالها كج مانده ام

***

من سلامم به بلنداي نياز

من سلامت چون دل اين روزگار

او زمن هرگز نگويد داستان

من ز او دانم هزاران چيستان

***

من پرم از خالي حَض وجود

او زمن آگاه  از غش سجود

من ز من بيدارتر از خواب دگر

او زمن هوشيار و هوشيارتر

***

من به آتش قانعم دودم كنيد

من به پايان آگهم نورم كنيد

او زمن دوري كند نازش كشيد

من ز او عاري شدم يادم كنيد

***

اي كسان دار ما دارم زنيد

بر لسان الكنم پايان زنيد

من وجود قاصرم خاكم كنيد

من درخت بي بنم كاهم كنيد

***

من شراب نارسم بي راه و رسم

من كتاب ناصحم بي شرح و وضع

من سفيرم يا وزير اشتهار

من منم بي من شما را ياد باد

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 14:48  توسط مهدی  | 

+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 21:31  توسط مهدی  |